شنبه، 11 بهمن 1404
پایگاه خبری میار » اجتماعی » آموزش و پرورش » یادداشت| روایتی تکان دهنده از قصابیِ عدالت در کلاس درس!

خون روی دفتر مشق؛

یادداشت| روایتی تکان دهنده از قصابیِ عدالت در کلاس درس!

0
85
کد خبر: 74804

ویدیویی که هرگز نباید وجود داشته باشد را تصور کنید؛ دست‌های کوچکی که روی چهره‌ای خون‌آلود قرار گرفته و لای انگشتانش، نگاه وحشت‌زده و سوال برانگیز یک کودک دبستانی پیداست، صدایی که هرگز شنیده نشد را گوش کنید؛ گریه کودکی که نه از درد فیزیکی، که از ترس محروم شدن از دیدن رنگ‌های دنیا می‌گرید.

به گزارش میار، این یادداشت را بعد از دیدن تصویر کودکی بلوچ در فضای مجازی نوشتم، چشم کودک به دلیل تنبیه شدن توسط معلم، آسیبی جدی دیده بود، به امید روزی که دیگر تنبیه در مدارس وجود نداشته باشد؛ یادداشت من: هوا پر از گرد و خاک بود. در کلاسی با دیوارهای گلی ترک‌خورده، یک شلنگ پلاستیکی ارزان قیمت، به ابزاری برای قصاوت تبدیل شده بود. معلم، در اوج خشم یا ناتوانی، آن را پرتاب کرد. هدف، تنبیه یک شیطنت کودکانه بود اما نتیجه، پاره شدن رگ‌های ظریف چشم چپ یک دانش‌آموز ابتدایی شد. خون، روی تصویر سیب و پروانه‌های دفتر ریخت. درد فریاد می‌زد اما ترس از معلم، از پیامدها، از نگاه سنگین سنت‌های غلط، گلو را می‌فشرد. این حادثه در یکی از روستاهای دور رخ داد، جایی که فاصله تا عدالت آموزشی، گاهی از فاصله تا نزدیک‌ترین بیمارستان مجهز هم بیشتر است.

آمار خاموش

این تصویر، یک تراژدی منزوی نیست. این صدایی از میان صدها میلیون کودکی است که هر روز در سراسر جهان با خشونت آموزشی روبرو می‌شوند. در حالی که گزارش‌ها از افزایش جهانی استرس و نگرانی حکایت می‌کنند، کودکان در صف اول این بار سنگین هستند. تنبیه بدنی، تنها آشکارترین شکل این خشونت است. گونه‌های خشن‌تر و ماندگارتر آن، تبعیض سیستماتیک، تحقیر کلامی و ناعدالتی در ارزیابی است که روح کودکان را فرسوده می‌کند. جامعه جهانی با چالش سلامت عاطفی دست‌وپنجه نرم می‌کند اما چگونه می‌توان از سلامت عاطفی یک کودک سخن گفت، وقتی نخستین تجربه‌های او از یادگیری، با ترس و درد عجین شده است؟

کودک دیروز، صدای امروز

20 سال پیش، در شهری نه چندان دور در سیستان و بلوچستان، من همان کودک بودم. نه با زخم‌های آشکار بر بدن، که با زخم‌های نامرئی بر روان. من تنبیه بدنی نشده بودم اما سیستم آموزشی، شلنگ‌های نامرئی خود را داشت. من محصول تبعیضی بودم که بر اساس زیبایی چهره و رنگ پوست، تبار خانوادگی یا جرئت انتقاد کردن، تقسیم‌بندی می‌کرد. یادم می‌آید نمره ۱۹ من در برگه امتحان ریاضی، در کارنامه به عدد ۱۳ تبدیل شد. وقتی با شگفتی پرسیدم، معلم با نگاهی از سر تحقیر گفت: «به تو نمی‌خورد این نمره را بگیری. خواهرات هم که نخبه نبودن.» این، تنها یک عدد نبود؛ پیامی بود که می‌گفت: "جای تو اینجا نیست. ارزش تو کمتر است."

گاز سگ هار و نیش مار در کوچه‌های روستای ما، خطرات فیزیکی بودند اما هیچ کدام به اندازه نیش زبان یک معلم تبعیض‌گر زهرآگین نبود. من به دلیل مشکلاتی نتوانسته بودم در امتحانات پایان سال شرکت کنم و یک سال را تکرار کردم اما در دل این ناملایمات، آتشی از جنس پشتکار و امید روشن بود. حتی وقتی در درگیری‌های دانش‌آموزی، با وجود حقانیت، من مقصر شناخته و تنبیه می‌شدم، دست از تلاش برنمی‌داشتم. این مقاومت، سرانجام مرا به پذیرش در دانشگاه دولتی کشاند اما سیستم یک بار دیگر در را به رویم بست؛ مدرسه از وارد کردن نمراتم به سامانه سر باز زد و فرصت ثبت‌نام از دست رفت. با این حال، تسلیم نشدم. در دانشگاهی پولی، با وجود فقر مالی طاقت‌فرسا، درس خواندم و امروز، با مدرک کارشناسی ایستاده‌ام اما پرسش اینجاست؛ چند کودک با استعداد، در سکوت کویر محرومیت، پیش از آنکه فرصت شکوفایی بیابند، خشکیده می‌شوند؟

از چشم تا روح

امروز چشم یک کودک در معرض نابینایی است. دیروز در مدارس همین استان، روح ده‌ها کودک مانند من، مورد حمله قرار گرفت. این دو، روی یک سکه‌اند؛ سکه بی‌عدالتی. بادهای ۱۲۰ روزه سیستان که پوست را می‌ساید، استعاره مناسبی است از این بی عدالتی که با خشونت کلامی و تحقیر، روح کودکان را می‌خراشد. نیش مار را می‌توان با پادزهر درمان کرد اما زخم «تو به درد هیچ کاری نمی‌خوری» در ذهن یک کودک ده ساله، پادزهر مشخصی ندارد.

به آن کودک فکر می‌کنم، فکر می‌کنم اکنون به پدر و مادرش چه می‌گوید، احتمالاً می‌گوید: شاید امروز چشمم را از دست بدهم اما من بیشتر از این می‌ترسم که چشم‌دیدن آینده‌ای را از دست بدهم که در آن، هیچ معلمی شلنگ به دست نمی‌گیرد.

به آن معلم خشمگین فکر می‌کنم. در آینده‌ای نه چندان دور با خودش چه فکر خواهد کرد؛ شاید اینطور بگوید: ما فکر می‌کردیم با این روش‌ها مرد می‌سازیم. حالا می‌بینم که فقط ترس و کینه و عقده ساخته‌ایم. شلنگ در دست من، نه وسیله تربیت، که بی‌سوادی خود من در زمینه تربیت بوده است.

از شلنگ تا قلم

شلنگ در دست آن معلم، فقط یک وسیله پلاستیکی نبود؛ آن مار سمی سیستم آموزشی فرسوده و عاجز بود که به جای تغذیه از جهل، حالا به جان بینایی یک کودک افتاده است، چشم آسیب‌دیده کودک فنوجی نیز، آیینه تمام‌نمای کورشدن وجدان جمعی ماست، ما همه در ایجاد یا سکوت در برابر محیطی که به یک معلم اجازه می‌دهد شلنگ را بر قلم ترجیح دهد، شریکیم.

نامه‌ای به معلم خودم
 
ای کاش می‌دانستی که آن نمره ۱۳ در کارنامه، نه ارزش من، که ارزش سیستم تو را کاهش داد. ای کاش می‌دانستی که کودکانی که تحقیر می‌کنی، روزی بزرگ می‌شوند و تاریخ را می‌سازند. من امروز، با تمام زخم‌هایی که تو و همکارانت بر روانم گذاشتید، ایستاده‌ام نه با کینه، که با یک ماموریت؛ اطمینان از اینکه هیچ کودکی دیگر، نمره، شأن و رویایش را به دلیل زیبایی، تبار یا جرئت انتقاد کردن از معلمش از دست ندهد، تو بخشیده می‌شوی اما سیستم تو باید متحول شود.

حرف پایانی

 روزی خواهد آمد که در مدارس ما، تنها چیزی که «تنبیه» می‌شود، خود مفهوم کهنه و زجرآور «تنبیه» است؛ تا آن روز، مبارزه ادامه دارد، سکوت در برابر این تنبیه‌ها، تایید آنهاست، فقط باید یادمان باشد که ما هیچ‌گاه در برابر این شلنگ‌ها و این تحقیرها سکوت نخواهیم کرد.

دسته بندی: آموزش و پرورش / اسلاید
تبلیغ

نظر شما

  • نظرات ارسال شده شما، پس از بررسی و تأیید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
نام شما : *
ایمیل شما :*
نظر شما :*
کد امنیتی : *
عکس خوانده نمی‌شود
برای کد جدید روی آن کلیک کنید